قلب آبی

خداحافظ ، کوی دانشگاه

بالاخره داستان رفتن ما از کوی ، قطعی شد و این روزها بچه ها سرگرم جمع کردن وسایل و آماده شدن برای جابه جایی و رفتن هستند .
انگار همین دیروز بود که وقتی وارد ساختمان ۲۳ کوی می شدی ، سر و صدای بچه ها رو می شنیدی که تازه همدیگرو پیدا کرده بودند و با هم آشنا شده بودند ، چه شب ها و چه روزهایی که توی ۲۳ نداشتیم !!
بعدشم که ساختمان رسولیان و داستان ها و خاطرات خاص خودش

آدمای مختلفی توی این مدت اومدند و رفتند و خیلی ها هم هنوز هستند ، این همه مدت هر جوری که بود ، با همه تلخی ها و شیرینی هاش ، روزگار خوبی داشتیم ، شاید توی گوشه گوشه این محیط هر کسی یه چیزی یادش بیاد و یه رد پایی از خودش و دوستاش ببینه
... و حالا وقت رفتنه ، بستن کوله باری از خاطره ها
جدایی از ساعت ها و لحظه های گذشته
جدایی از آدم هایی که می دیدی
جدایی از قدم هایی که چند سال به طرف مقصدی بر می داشتی
جدایی از بعضی آدم هایی که می دیدی و شاید دیگه نبینیشون
و جدایی از کوی دانشگاه

به قول شاعر 
       
در هیاهوی گذر چرخ زمان ، عشق ها می آیند ،  عشق ها می میرند ، رنگ ها رنگ دگر می یابند ، و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ 
                                                            دست نخورده به جا می مانند

امیدوارم که محیط جدید با خاطرات جدید و روزهای خوش در انتظار همه باشه 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ساعت۱٠:٤٦ ‎ب.ظتوسط مهدی ناطق | نظرات ()
بمونیم یا بریم ؟!!!

مثل اینکه این بلاتکلیفی های خوابگاه نمی خواد تموم بشه . از اول سال تحصیلی جدید صحبت انتقال دانشجویان خارجی از کوی دانشگاه به ساختمانی در خیابون 16 آذر مطرح بود که حتی بر این اساس به بچه های خارجی کارت تردد هم داده نشد . این قضیه با عوض شدن مدیر کل امور خوابگاه ها تا چند وقت مسکوت موند و همه امید این رو داشتند که قضیه به کلی منتفی بشه اما بعد از امتحانات ، ده روز پیش بود که اطلاعیه زدند که وسایلمون رو جمع کنیم و برای رفتن آماده باشیم .

همه دانشجویان خارجی از این قضیه ناراحت بودند ، بعضی ها سال ها بود که توی کوی زندگی می کردند و به اینجا عادت کرده بودند ، خیلی های دیگه هم که جدید اومده بودند داشتند از فضا و امکانات کوی لذت می بردند و از اینجا خیلی راضی بودند اما باید نیومده اسباب کشی کنند به جای دیگه .

خیلی تلاش انجام شد که این عمل صورت نگیره ، یه بعد از ظهر تعداد زیادی از بچه ها خدمت مدیر کل رسیدند و ازش خواستند تا این مسئله رو به نفع بچه ها پیگیری کنه اما مدیر کل فقط جواب داد که دستور از بالاست و امکان نداره ، برید و وسایلتون رو جمع کنید . آتیش بچه های خارجی وقتی بیشتر شد که عده ای از اونا رفتن و ساختمون جدید رو دیدند . خب منم فیلمش رو دیدم ، از نظر من که خیلی هم بد نبود ، کوچیکتر هست ولی می شه چند روز دانشجویی رو توش گذروند .

دیگه ما هم داشتیم اسباب و اساسیه رو جمع کردیم که بریم اما امروز بهمون خبر دادند که بچه های افغانستان توی کوی می مونند و خارجی های دیگه به اون ساختمون باید برند . البته واسه من که فرق زیادی نداره کوی باشم یا برم پایین اما این بلاتکلیفی که این چند مدت به جونمون افتاده و ما رو از خیلی کارای دیگه انداخته ، اونم تو این تعطیلات وسط ترم ، کلافه م کرده .
تا ببینیم چی می شه ...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت٥:٥۸ ‎ب.ظتوسط مهدی ناطق | نظرات ()
 

ز درد عشق تو با کس ، حکایتی که نکردم
شب از هجوم خیالت ، نمی برد خوابم

دیدم خوابم نمی بره گفتم بیام به این وبلاگ طفلک یه سری بزنم و اگه شد یه چیزی هم بنویسم .

از اوضاع و احوالم که چه عرض کنم ، مثل همیشه تو خودمم و کاری به کسی ندارم ، امسال سعی کردم آروم تر باشم و به خیلی از چیزایی که قبلا اهمیت می دادم دیگه اهمیت نمی خوام بدم ، البته منظورم بیشتر تو فعالیت های جمعی ایه که داشتم و دارم ، خسته شدم از مشغله هایی که واسه خودم درست کردم چون نتیجه ای هم جز درد سر واسم نداشتن ، بیشتر می خوام با خودم خلوت کنم و اون چیزی که خودم دوست دارمو برم دنبالش و بهش فکر کنم .

یه کم برام سخته چون به این حالت انزوای این جوری عادت ندارم اما راستش دیگه خسته شدم ، بسمه دیگه هر چی فعالیت کردم و ....
زندگی شخصی م هم که قربونش برم همیشه دچار فراز و نشیب بود و همیشه بالا و پایین می شد ، چند وقتیه روی آرامش به خودش می بینه و باب میلمه ، نه حاشیه ای دیگه هست و نه فکری و خلاصه هیچی نیست . راستی این جوری هم زندگی کردن بدک هم نیستا !!!

تا خدا چی بخواد ...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت۱:۳٠ ‎ق.ظتوسط مهدی ناطق | نظرات ()
 

در تماشاگه پاییز
برگ ریزان همه خوبی هاست
می بریم از هم پیوند قدیم
می گریزیم از هم
سبک و سوخته برگی شده ایم

در کف باد هوا چرخنده
از کران تا به کران
سبزی و سرکشی سروری نیست
وز گل یخ حتی
اثری در بغل سنگی نیست

این همه بی برگی ؟
این همه عریانی ؟
چه کسی باور داشت

دل غافل اینک
تویی و یک بغل اندیشه که نشخوار کنی
در تماشا گه پاییز که می ریزد برگ

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱۳ساعت۱٠:٢٥ ‎ق.ظتوسط مهدی ناطق | نظرات ()
 

سلام
ممنونم از دوستانی که این مدت که نبودم هم باهام در تماس بودند و ازشون معذرت می خوام که دیر به دیر آپ می کنم .

ترم شروع شده و فعلا که مشغول درد سرای اول ترم هستم ، کلاسام هم خیلی فشرده هستند و کمتر فرصت می کنم به وبلاگ سر بزنم اما قول می دم از این به بعد مرتب وبلاگم رو به روز کنم .

خوشبختانه ترم رو خوب شروع کردم و حسابی مشغول درسام چون با مرخصی هایی که گرفتم سال قبل حسابی عقب افتادم و مجبورم این عقب افتادگی رو جبران کنم . دانشکده هم این روزها شلوغه و ورودی های جدید حسابی به دانشکده یه حال و هوای دیگه ای دادند .
خیلی خوشحالم که تونستم خیلی از دوستامو بعد از مدت ها ببینم و دوباره رفت و آمدها و کارای دیگمو تو دانشکده شروع کردم . آخه می دونید که من دلم به همین روابط با دوستام خوشه و بدون اون احساس شادابی نمی کنم .

امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشه و دوستی ها امسال بیشتر از گذشته بین همه بچه ها پررنگ تر بشه .

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٩ساعت۳:۱۳ ‎ب.ظتوسط مهدی ناطق | نظرات ()