قلب آبی

بازگشت

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

 

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد

 

و سفره‌ای كه تهی ‌بود، بسته خواهدشد

و در حوالی شبهای عيد، همسايه‌

 

صدای گريه نخواهی شنيد، همسايه

همان غريبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌

 

و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گرديده

 

منم كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده

منم كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

 

و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آينه‌، تصويری از شكست من است‌

 

به سنگ‌ سنگ بناها، نشان دست من است

اگر به لطف و اگر قهر، می ‌شناسندم

 

مام مردم اين شهر، می ‌شناسندم

من ايستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

 

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن ‌ملجم شد

محمد كاظم كاظمي

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱ساعت٧:٢٩ ‎ب.ظتوسط مهدی ناطق | نظرات ()