قلب آبی

تقديم به حسرت هميشگي ام !

زير خاكستر ذهنم باقيست آتشي سركش و سوزنده هنوز

يادگاريست ز عشقي سوزان كه بود گرم و فروزنده هنوز

عشقي آن گونه كه بنيان مرا سوخت از ريشه و خاكستر كرد

غرق در حيرتم از اينكه چرا مانده ام زنده هنوز؟!

گاه گاهي كه دلم مي گيرد پيش خود مي گويم :

آنكه جانم را سوخت ياد مي آرد از اين زنده هنوز؟!

بعد تو ليك پس از اين همه وقت

كس نديده به لبم خنده هنوز

بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست

مثل رخ مهتاب كه افتاده در آب

در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست

 

+نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٩ساعت۱:۳٢ ‎ب.ظتوسط مهدی ناطق | نظرات ()