قلب آبی

 

ز درد عشق تو با کس ، حکایتی که نکردم
شب از هجوم خیالت ، نمی برد خوابم

دیدم خوابم نمی بره گفتم بیام به این وبلاگ طفلک یه سری بزنم و اگه شد یه چیزی هم بنویسم .

از اوضاع و احوالم که چه عرض کنم ، مثل همیشه تو خودمم و کاری به کسی ندارم ، امسال سعی کردم آروم تر باشم و به خیلی از چیزایی که قبلا اهمیت می دادم دیگه اهمیت نمی خوام بدم ، البته منظورم بیشتر تو فعالیت های جمعی ایه که داشتم و دارم ، خسته شدم از مشغله هایی که واسه خودم درست کردم چون نتیجه ای هم جز درد سر واسم نداشتن ، بیشتر می خوام با خودم خلوت کنم و اون چیزی که خودم دوست دارمو برم دنبالش و بهش فکر کنم .

یه کم برام سخته چون به این حالت انزوای این جوری عادت ندارم اما راستش دیگه خسته شدم ، بسمه دیگه هر چی فعالیت کردم و ....
زندگی شخصی م هم که قربونش برم همیشه دچار فراز و نشیب بود و همیشه بالا و پایین می شد ، چند وقتیه روی آرامش به خودش می بینه و باب میلمه ، نه حاشیه ای دیگه هست و نه فکری و خلاصه هیچی نیست . راستی این جوری هم زندگی کردن بدک هم نیستا !!!

تا خدا چی بخواد ...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت۱:۳٠ ‎ق.ظتوسط مهدی ناطق | نظرات ()