قلب آبی

خداحافظ ، کوی دانشگاه

بالاخره داستان رفتن ما از کوی ، قطعی شد و این روزها بچه ها سرگرم جمع کردن وسایل و آماده شدن برای جابه جایی و رفتن هستند .
انگار همین دیروز بود که وقتی وارد ساختمان ۲۳ کوی می شدی ، سر و صدای بچه ها رو می شنیدی که تازه همدیگرو پیدا کرده بودند و با هم آشنا شده بودند ، چه شب ها و چه روزهایی که توی ۲۳ نداشتیم !!
بعدشم که ساختمان رسولیان و داستان ها و خاطرات خاص خودش

آدمای مختلفی توی این مدت اومدند و رفتند و خیلی ها هم هنوز هستند ، این همه مدت هر جوری که بود ، با همه تلخی ها و شیرینی هاش ، روزگار خوبی داشتیم ، شاید توی گوشه گوشه این محیط هر کسی یه چیزی یادش بیاد و یه رد پایی از خودش و دوستاش ببینه
... و حالا وقت رفتنه ، بستن کوله باری از خاطره ها
جدایی از ساعت ها و لحظه های گذشته
جدایی از آدم هایی که می دیدی
جدایی از قدم هایی که چند سال به طرف مقصدی بر می داشتی
جدایی از بعضی آدم هایی که می دیدی و شاید دیگه نبینیشون
و جدایی از کوی دانشگاه

به قول شاعر 
       
در هیاهوی گذر چرخ زمان ، عشق ها می آیند ،  عشق ها می میرند ، رنگ ها رنگ دگر می یابند ، و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ 
                                                            دست نخورده به جا می مانند

امیدوارم که محیط جدید با خاطرات جدید و روزهای خوش در انتظار همه باشه 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ساعت۱٠:٤٦ ‎ب.ظتوسط مهدی ناطق | نظرات ()